پاییز غروب

تو ...

نیست راهی

 

نیست راهی

پلیدی این روزگار انگشت اشاره اش به مسیر سپید رسیدن به خوشبختی است

به تو

به من

که سپیدی را در آغوش نگیریم

این انگشت اشاره سالهاست که چشمان بی فروغ مرا نشانه گرفته است..............


افق دیدگانت

کمین می کنم در افق دیدگانت وقتی که خوابی

شاید آرام بلغزم داخل مژگانت تا به وقت رویا اسیرت کنم

بی آنکه بتوانی مرا از خود برانی

 

کمین می کنم کنج لبانت هنگامه ی لبخند ملیحت

شاید آن زمان که شکر خندی زدی مرا هم در کنج لبخند شیرینت جای دهی

کمین می کنم در گوشه ی قلبت

شاید آن زمان که شریان احساست به جوش آمد

مرا هم در دم و بازدم حیاتت جای دهی

تو به هر راه ممکن از من گریز می کنی

اما من خودم را در جای جایِ وجودت پنهان می کنم

تا به هر شکلِ ممکن تو را داشته باشم


مطالب قدیمی تر »
Weblog Themes By Pichak